؟؟؟؟

 

به کعبه گفتم:


تو از خاکی من از خاک.


چرا باید به دور تو بگردم؟؟


ندا آمد:تو با پا آمدی برگرد.برو با دل بیا تا من بگردم

 



 

 

انسان با سه بوسه تکمیل می شود

 1-بوسه مادر که با آن با یه عرصه خاکی می گذاری

 2- بوسه عشق که یک عمر با ان زندگی می کنی

 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابدیت می گذاری

خدا جون !!!!

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری

خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی

اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟

خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟

من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن

من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟

خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته

زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره

اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره

خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت

ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری

به تو که موندگاری................

آن دختر

قصه ی آن دختر را می دانی ؟
 
که از خودش تنفر داشت
 
که از تمام دنیا تنفر داشت
 
و فقط یکنفر را دوست داشت
 
دلداده اش را
 
و با او چنین گفته بود
 
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
 
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
 
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
 
***
 
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
 
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
 
و دختر آسمان را دید و زمین را
 
رودخانه ها و درختها را
 
آدمیان و پرنده ها را
 
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
 
***
 
دلداده به دیدنش آمد
 
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
 
« بیا و با من عروسی کن
 
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
 
 
***
 
دختر برخود بلرزید
 
و به زمزمه با خود گفت :
 
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
 
دلداده اش هم نا بینا بود
 
و دختر قاطعانه جواب داد:
 
قادر به همسری با او نیست
 
 
***
 
دلداده رو به دیگر سو کرد
 
که دختر اشکهایش را نبیند
 
و در حالی که از او دور می شد
 
هق هق کنان گفت
 
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »