فراموشت می کنم ...

سلام دوستای عزیزم

حالتون چطوره؟

این مطلب رو خودم نوشتم

امیدوارم خیلی بد نباشه و خوشتون بیاد

 

 

دیگر غرورم را به زیر پا نمی گذارم

دیگر به خاطر نبودنت اشک نمیریزم

دیگر برای لحظه ی دیدارت ثانیه ها را نمیشمارم

دیگر شب ها را با دعا کردن برای رسیدن به تو روز نمی کنم

 

بس است ...

خسته شدم از این همه بی محلی

من هم غرور دارم

مثل تو و خیلی های دیگر

میخواهم برای یک بار هم که شده به خودم فکر کنم

به خودم و آروزوهایی غیر از رسیدن به تو

غیر از بودن و زیستن در کنار تو

می خواهم تو را به دست غبار های فراموشی بسپارم

مانند غرورم که چندی پیش به خاطر تو او را در میان غبار فراموشی ناپدید کردم

زمانی بسیار طولانی گذشت تا بالاخره پیدایش کردم

دلم چه بسیار برایش تنگ شده بود

دیگر نمی خواهم از دستش بدهم

 

دیگر به خاطر نبودنت اشک نمی ریزم

حیف چشمان من است که برای فردی مثل تو خیس شود

اشک هایم  را برای کسی نگه می دارم که او هم  غرق در عشق من باشد

که لیاقت اشک های من را داشته باشد

 

می خواهم از ثانیه های عمرم  برای برنامه ریزی آینده ای شیرین استفاده کنم

برای لذت بردن از زندگی

نه  فکر کردن به تو

نه  دعا کردن  برای زیستن در کنار تو

  

میخواهم بعد از این همه مدت خوابی به شیرینی خواب یک کودک داشته باشم

نه خوابی همراه با کابوس های از دست دادن تو

خوابی عمیق و خالی از هرگونه اضطراب و نگرانی

خالی از هر گونه وهم و خیال

خالی از هرگونه نا امیدی

و

خالی از هرگونه عشق

 

 

آی!  آنها که به بی برگی من می خندید ...

پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید

          من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید

                 باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

                            بنوسید که : "بد بودم" و جارم بزنید

                                    من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم

                                        پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

    دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

               خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

                               آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!

                                           مرد باشید و ... بیایید ...  و .... کنارم بزنید
 
 
 

ای مهربان ...

ای مهربان
 
وقتی که خورشید به پیشواز شب میرود
 
و کوچه از صدای پای اخرین عابر تهی میشود
 
با کوله باری از غم و درد میروم و
 
تو را با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های ساکت شهر تنها می گذارم
 
گریه مکن ای وارث شکوفایی باران من باید بروم تا با غم غریبی خویش
 
غم غربت را از جداره های دل عاشقان بزدایم
 
اما بدان نبض خاطرم هر لحظه بیاد تو می تپد!
 
 

گنگ ...

از شب های تابستان متنفر می شوم وقتی فکر و خیال جایی برای خواب نمی گذارد

و تنهایی دیوانه ام می کند، وقتی که سطر های کتابم در پشت افکارم گنگ و نا مفهوم می شوند

و موسیقی صدای گنگی می شود و می پیچد در گوشم که مرا از سکوت محض خیالات و افکارم

فراری دهد، دیوانه می شوم وقتی که با خواب و خیال و خاطره تا صبح در می آمیزم و آنقدر یکی

می شویم که نمی فهمم فرق حال و خیال و خاطره را...