آی! آنها که به بی برگی من می خندید ...
پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید
من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید
باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنوسید که : "بد بودم" و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید
آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و ... بیایید ... و .... کنارم بزنید
من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید
باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنوسید که : "بد بودم" و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید
آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و ... بیایید ... و .... کنارم بزنید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 14:19 توسط مهشید
|
روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن