ای کاش ...

 

ای  کاش به من آموخته بودند که چگونه بی پرده سخن نگویم و چگونه ابهامات یک نگاه را تعبیر کنم!؟

زمانی که کودکی بیش  نبودم بر من عیب می گرفتند که به چشم دیگران خیره مشو ولی

 هرگز به من نگفتند اگر چشمی به من خیره شد چه باید بکنم؟

وقتی با مداد رنگی نقش کودکی گریان را در زیر آسمان آبی می کشیدم بر من خرده می گرفتند که

 تا نقش زیبای لبخند هست گریه را ترسیم نکنم

اما هیچ وقت به من نیندیشیدند که روحم را به بالهای عشق سپرده بودم

هر زمان که دلم می گرفت می گریستم و آنان سرزنشم می کردند که اینقدر زندگی را به خود تنگ نگیرم!

اما هیچ گاه به من نگفتند که اگر به راستی از زندگی زده شده ام چه باید بکنم؟ همیشه از سکوتم

 نگران بودند و مرا موجودی از انسان به دور می دانستند اما هرگز حتی برای لحظه ای گریه های

 لبریز از چشمانم را جمع بندی نکردند

بر من عیب می گرفتند که چرا این گونه دلم میل به غم دارد و حتی خزان زودرس باغچه ی همسایه

 دلم را می آزارد ، اما لحظه ای بر من تامل نکردند و شبی بر بالینم ننشستند

جرم عاشق بودنم را خطای احساس من می دانستند و آن را در محبس زندگی خرد می کردند

 و هرگز در خلوت خود نیندیشیدند که چرا این گونه با احساس انس گرفته ام؟

وقتی که در جمعشان غریبه ای می ماندم آوای تنهاییم را با آه پر حسرتم سبک میکردم

و در جواب نگاه های پر ملامتشان چاره ای جز لبخند نمی دیدم چرا که فرو رفتن در ورطه ی رویا

را بهتر از هم نشینی با آنها می دانستم

همیشه از فشردن دست دیگران به آیین دوستی نگران بودم  و این دلیلی بود بر روان آشفته ام!

 چرا که می ترسیدم و می دانستم که هیچ موجودی را به خلوت خویش راه نخواهم داد اما اینکه تو

 چطور در خلوتم راه پیدا کردی نمی دانم

 واینکه چگونه تو را به درونم پذیرفتم ...

نمی دانم

تقلای من برای با تو بودن برایشان آزاردهنده بود

و نگاه های پر تمنای من به دریای چشمانت سوزان سوزان ....

اما ندانستند که چرا ثانیه های با تو بودن را در مقابل ساعت ها صحبت با آنها نمی فروشم!

اما نمی دانم دیگر چرا چیزی نمی گویند؟ نه نگاه پر ملامتی نه سخن جان سوزی!   هیچ!

شاید خیلی تنهاتر از گذشته ام اما امیدوارتر ....

سکوتم شاعرانه نیست اما ناخودآگاه با هم زمزمه می کنند

دیگر موجودی به من نمی اندیشد

نه گریه هایم را کسی تعبیر می کند و نه خند ه های دروغینم را ....

من موجودی مستم خالی از مهر اما لبریز ازعشق تو

 

دیگر تنها نیستم

وقتی دلگیر میشم دنیا رو تیره و تار می بینم ،

وقتی که خسته میشم ناامید از آینده و سرنوشت، نمی دونم چرا از خودم بدم میاد

انگار که تمام دنیا خراب شده روی سرم

سنگینی دنیا رو روی شونه های خستم حس میکنم، هیچ نوایی نمی شنوم

خسته شدم ، خسته و رنجور و بی هوای پر زدن در آسمان

روزای ابری که میرسه دلم هوای یارو میکنه، یاری که نمی دونم از کدوم دیاره؟

چه کنم؟

آن فضای پر زشور عشق ها برایم معنی ندارد

دوستانم را مثل شقایق های دیروز حس نمی کنم.

و من در آخر.......

تنهایی آسمان را برای خودم برداشتم

تنهایی دستان پاک کودکی ام راحس کردم

و با دردش آشتی کردم

دیگر تنها نیستم

با غمی قدیمی می سازم.

 

هوای روزهای من ...

هوای روزهای من هوای غبارآلود تنهاییست

سرد و سنگین ، پر از درد و زخم های ناگفته

و شیطان می آید ، اما نه با گام های آهسته

با گام هایی تند و ویران کننده

اما نه با دست های خالی

با تیر سیاه و زهرآگین نفرت، مغزم را نشانه گرفته

روح و جسمم، ریشه  ام را نشانه گرفته

مغزم را می کوبد پی درپی

به ریشه ام می زند

روحم را تسخیر می کند

چه کنم؟ نمی دانم چیست این حال!؟

دریای انسانیت گل آلود شده

صداقت سوخته، مهر مرده

دیگر آب هیچ چشمه ای پاک نیست

آب ها مسموم اند، هوا مسموم است

نفس کشیدن سخت است

و زندگی...........

و زندگی مرگ است.

دیوارها سست و کج شده اند

نمیتوانم به هیچ یک تکیه کنم

لاشه ی مرده ی روحم پوسید

ریشه ام خشکید

دستانم یکه و خالیست

و راه طولانیست ...

 

 

 

عمیق ترین درد زندگی

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که ازچشمانت جاری است..

 عمیق ترین درد زندگی مردن نیست ،

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی،

 و از غم زندگی برایش اشکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  بریزی.

 عمیق ترین درد زندگی مردن نیست،

 بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است ،

که مجبوری آخرش را با جدایی به سر انجــــــــــــــــــــــام

برسونی.............

 

 

کاش هنوزم همه رو 10 تا دوست داشتیم

                                           کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتيم


بچه که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم

کاش دلهامون به بزرگي بچگي بود
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش
را از نگاهش مي توان خواند

کاش براي حرف زدن
نيازي به صحبت کردن نداشتيم
کاش براي حرف زدن فقط نگاه کافي بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

دنيا را ببين...

بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!

بچه بوديم همه چشماي خيسمون رو ميديدن
بزرگ شديم هيچکي نميبينه

بچه بوديم تو جمع گريه مي کرديم
بزرگ شديم تو خلوت

بچه بوديم راحت دلمون نمي شکست
بزرگ شديم خيلي آسون دلمون مي شکنه

بچه بوديم همه رو ۱۰ تا دوست داشتيم
بزرگ که شديم بعضي ها رو هيچي

بعضي هارو کم و بعضي ها رو بي نهايت دوست داريم

بچه که بوديم قضاوت نمي کرديم و همه يکسان بودن
بزرگ که شديم قضاوتهاي درست و غلط باعث شد که
اندازه دوست داشتنمون تغيير کنه

کاش هنوزم همه رو
به اندازه همون بچگي ۱۰ تا دوست داشتيم

بچه که بوديم اگه با کسي

دعوا ميکرديم ۱ ساعت بعد از يادمون ميرفت
بزرگ که شديم گاهي دعواهامون سالها تو يادمون مونده و آشتي نمي کنيم

بچه که بوديم گاهي با يه تيکه نخ سرگرم مي شديم
بزرگ که شديم حتي ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نميکنه

بچه که بوديم بزرگترين آرزومون داشتن کوچکترين چيز بود
بزرگ که شديم کوچکترين آرزومون داشتن بزرگترين چيزه

بچه که بوديم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شديم حسرت برگشتن به بچگي رو داريم

بچه که بوديم تو بازيهامون همش اداي بزرگ ترها رو در مي آورديم
بزرگ که شديم همش تو خيالمون بر ميگرديم به بچگي

بچه بوديم درد دل ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به کسي مي گوييم...

هيچ کس نمي فهمد

 بچه بوديم دوستيامون تا نداشت

بزرگ که شديم همه دوستيامون تا داره

بچه که بوديم بچه بوديم  

بزرگ که شديم بزرگ که نشديم هيچ؛ ديگه همون بچه هم نيستيم