هوای روزهای من هوای غبارآلود تنهاییست

سرد و سنگین ، پر از درد و زخم های ناگفته

و شیطان می آید ، اما نه با گام های آهسته

با گام هایی تند و ویران کننده

اما نه با دست های خالی

با تیر سیاه و زهرآگین نفرت، مغزم را نشانه گرفته

روح و جسمم، ریشه  ام را نشانه گرفته

مغزم را می کوبد پی درپی

به ریشه ام می زند

روحم را تسخیر می کند

چه کنم؟ نمی دانم چیست این حال!؟

دریای انسانیت گل آلود شده

صداقت سوخته، مهر مرده

دیگر آب هیچ چشمه ای پاک نیست

آب ها مسموم اند، هوا مسموم است

نفس کشیدن سخت است

و زندگی...........

و زندگی مرگ است.

دیوارها سست و کج شده اند

نمیتوانم به هیچ یک تکیه کنم

لاشه ی مرده ی روحم پوسید

ریشه ام خشکید

دستانم یکه و خالیست

و راه طولانیست ...