می خواهم برای همیشه دور خواسته های بچگانه و از سر سادگیم حصاری
به وسعت تنهایی بكشم و دست بردارم از سر این آرزوها كه نه آنها آزار ببینند از این
همه آزار من و نه من بیخود، هیچ را انتظار بكشم...
می خواهم برای همیشه كمر همت ناامیدی ام را ببندم و تا ته آنجایی كه دنیای من
است با سرعت صفر جلو بروم و از امیدپاشی های مشكوك روزگار هم امیدی
به دل راه ندهم...
می خواهم برای همیشه صورتم سیاه بماند و صدای سوختن سلولهای بی گناه
پوستم را حس كنم تا بلكه درون و برونم یكرنگ شود...
می خواهم برای همیشه از باران و هرچه عشق بازیست بیزار بیزار شوم...
می خواهم برای همیشه لگد به بخت شادیهایم بزنم و فرار كنم از این همه
دلسوزی های زشت و آدمهای نامرد...
می خواهم برای همیشه همینگونه بی پروا جار بزنم تمام نفرت دائمی ام را كه
مدام روی سرم خراب میشود...
می خواهم برای همیشه اگر از كنار برگی زرد رد شدم ببوسمش و به گوشه ای
بگذارمش بلكه آسوده تر بمیرد...
می خواهم برای همیشه آن خاطرات شاد كودكی را درون چمدان فراموشی
بیندازم و به دریای گذشته ها بسپارمش...
می خواهم برای همیشه تو كه می آیی دیگر نه خبری از آن دردهای من باشد و
نه خبری از آزار دیدن های تو كه جان از من می گیرند ... نه یادی از من مانده باشد
و نه شوقی در تو برای من... می خواهم تو بی دردتر از من شوی...
می خواهم برای همیشه وقتی سرم روی روحم دادی درد آلود می زند چنان تنبیهش
كنم كه آرزوی مرگ را برآورده ببیند...
می خواهم برای همیشه تو محكم باشی... مثل بازوانت... مثل نگاهت... مثل اصرار
من برای رفتن... مثل تنه درختی پیر كه از هیبت و شكوه درختان جوان نمی هراسد...
مثل هرچه محكم...
می خواهم اما من برای همیشه نباشم... روزی كه خیلی دور نیست با تمام روزهای
تلخ و ذوق های بیهوده و خاطراتم بروم...برای من كه دلم فرسوده تر از چهار
چرخ چندین ساله پیرمرد كهنه فروش كوچه است ماندن زیادی حتی قدر یك روز
حاصلی ندارد...
با زور وادار می كنم خود را برای نوشتن...
اما چشمهام دارند بسته می شوند...
باز ادامه همان خمیازه های امروز...
بی من چندان بد نمی شود...
زودتر از آنچه فكر می كنی از یاد می روم...
