بالاخره میبینمش!

سلام دوستای خوبم

امیدوارم حالتون خوب باشه

بعد از مدت ها قراره ببینمش

البته مدت ها نمیشه گفت چون همش ۵ ماهه که ندیدمش اما برای من ۵ سال گذشته!

انقدر دلم واسش تنگ شده که سر از پا نمیشناسم

اسمش که میاد دلم میلرزه و ذوق میکنم

اما بعد که یاد بی محلی هاش میفتم  ذوقم تبدیل به دلسردی و نا امیدی میشه!

نمیدونم چه کار کنم

بهش بی محلی کنم؟

خودمو از جلو چماش دور کنم تا نه اون منو ببینه نه من اونو؟

خودمو جلوش غمگین نشون بدم؟

شایدم باید خوشحال نشون بدم!

نمیدونم .... واقعا نمیدونم چه کاری درسته؟

بنابر این به کمکتون احتیاج دارم

امیدوارم کمکتون بعد از اینکه دیدمش نرسه تا برای بعد از دیدار ازشون استفاده کنم و

 قبل از این دیدار از کمکاتون بهره مند شم تا ازشون موقع دیدار استفاده کنم!

تا اینجا از تمام دوستایی که کمکم کردن ممنونم!

اینم یاداوری کنم که احتمال داره ببینمش ولی در هر صورت شما کمکاتونو در سریع ترین

 زمان برسونین

بهتون خبر میدم اگه دیدمش و میگم چه اتفاقاتی افتاد!

تعطیلات خوبی داشته باشین!

دارم ازار میبینم!

گفتم این بازی چشم ها و سکوت لبها کار خودش را می کند...

امروز آن راز سر به مهر را که توی دلم بود و پایش بیرون نمی گذاشت بالاخره آمد و شد...

 شد و باز همان تنهایی محض همیشگی...

می دانم از این یقین دست برنخواهم داشت که تنها می مانم...آن هم همان تنهایی

 که روزهاست همدم شبهای یلدای پر اضطراب من است...

می دانم... خوب می دانم...

باز پر از حس گناهم... این غم لعنتی مثل پیچکی سمج تمام بدنم را پوشانده و مدام

 فشارم میدهد...

ای کاش این اتفاق زودتر می افتاد...

فراموش کرده بودم همیشگی نیستم... فراموش کرده بودم رنج دائمی ام را ...

و تو درد کشیدی و من آه!!!

حالا که میدانی... حالا که می فهمی... کاش آن رخداد تلاقی نگاه هایمان در هم در

آن روز آفتابی نمی افتاد... کاش به جای آن دو نیمکت روبروی هم دو بید مجنون روئیده

 بودند... یا کاش آنجا زشت ترین جای آن روز بود... افسوس...افسوس

نمی دانم!!! آن سوال بی جواب امروزت ذهن مرا بدجوری مشغول خودش کرد:

"چرا خدا؟..."

دارم آزار می بینم.

به دل نگیر...

شبت خوش

 

خيلي غريبم امشب!

می دانم اگر چشمانم به فانوس جسمت بینا شوند آنقدر دستپاچه می شوند که طاقت

باز شدن پیدا نخواهند کرد...

می دانم حرف ها جفت و جور نخواهند شد و هر دوی ما از آن سکوت ها می کنیم

 که جادو می کند... دلم برای روز آخر دیدارمان تنگ تر از تنگ شده...

ملاقات تو با افکار گناهکار من تحمل شدنی نیست... نمی شود تصورش را کرد...

غربتی ناگزیر بین دست های من و توست و من قدرت تحمل ندارم...

می خواهم بمیرم برای اولین بار... هیچ چیزی به اندازه ی مرگ نیازم به انزوا را ارضا

نمی کند...

نمی دانم... نمی دانم... نمی دانم...

خیلی غریبم امشب...خیلی غریب...

فقط بین من و تو و دستهایمان چند خانه و چند خیابان شوم فاصله است...

چه دوریم و چه نزدیک به هم!!

 وای...

 چه کسی می دانست یک روز من و تو انقدر غریبانه شویم ....

 

این اوج نفرت است .....

امروز به خیال خودم و به حالت قهر از این دنیا و آدمهاش در خیابانهای پر زرق و برق

و پوچ شهر قدم می زدم و افسوس می خوردم به حال تمام لحظه هایم که به بیهودگی

 صرف می شد...

عده ای را چنان شاد دیدم که آنقدر از شادی تند می دویدند که گمان می کردم بیش

از دوپا دارند. آدمهایی که آمده بودند ورود آدمی به دنیا را جشن بگیرند....

با خود گفتم این همه ذوق برای چه؟ برای آمدن موجودی کوچک به این دنیای بزرگ

و حقیر؟! برای تولد فرشته ای که قرار است از این به بعد میزبان غصه های این

دوران شود؟ برای میلاد نوزادی که قرار است روزی تیشه به ریشه ای بزند و یا خود

ریشه باشد؟...

من اگر بودم برای آمدنش می گریستم... شادی وجود ندارد؟! من این را شادی نمی دانم

وقتی آدمهایی از سر خودخواهی و به بهانه ی شادی های لحظه ای شان ورود

 کودکی را بخواهند و آب شدنش را نبینند. این اوج نفرت است... می دانم...

روزی خنده ها و شیطنت های کودکی چراغ خانه ای روشن می کند و فردایش

 هیچ کس نمی پرسد آن کودک کوچک بازیگوش که حالا بزرگ بزرگ است چرا همیشه

 نمی خندد؟!

من از آدمها که برای تفریحشان همدیگر را قربانی می کنند بدم می آید...

حتی حالا می شود ترس را در چشمان کوچکشان ببینی!!! امروز این میلاد شادی بخش

 چه به هم زد مرا؟!!!

دوست دارم به قانون جنگل پناه برم... جایی که برای گریستنم بهانه تراشی نکنم...

جایی که متهم نشوم به دیوانگی... جایی که بیهودگی ام طبیعی باشد...

جایی که اینگونه قربانی نشوم...

چقدر امروز آن کودک رنج آفرید برای من...

 وای به حال فرداهایش

 

این است خواسته های من!

می خواهم برای همیشه دور خواسته های بچگانه و از سر سادگیم حصاری

به وسعت تنهایی بكشم و دست بردارم از سر این آرزوها كه نه آنها آزار ببینند از این

 همه آزار من و نه من بیخود، هیچ را انتظار بكشم...

می خواهم برای همیشه كمر همت ناامیدی ام را ببندم و تا ته آنجایی كه دنیای من

 است با سرعت صفر جلو بروم و از امیدپاشی های مشكوك روزگار هم امیدی

 به دل راه ندهم...

می خواهم برای همیشه صورتم سیاه بماند و صدای سوختن سلولهای بی گناه

 پوستم را حس كنم تا بلكه درون و برونم یكرنگ شود...

می خواهم برای همیشه از باران و هرچه عشق بازیست بیزار بیزار شوم...

می خواهم برای همیشه لگد به بخت شادیهایم بزنم و فرار كنم از این همه

 دلسوزی های زشت و آدمهای نامرد...

می خواهم برای همیشه همینگونه بی پروا جار بزنم تمام نفرت دائمی ام را كه

 مدام روی سرم خراب میشود...

می خواهم برای همیشه اگر از كنار برگی زرد رد شدم ببوسمش و به گوشه ای

 بگذارمش بلكه آسوده تر بمیرد...

می خواهم برای همیشه آن خاطرات شاد كودكی را درون چمدان فراموشی

بیندازم و به دریای گذشته ها بسپارمش...

می خواهم برای همیشه تو كه می آیی دیگر نه خبری از آن دردهای من باشد و

نه خبری از آزار دیدن های تو كه جان از من می گیرند ... نه یادی از من مانده باشد

 و نه شوقی در تو برای من... می خواهم تو بی دردتر از من شوی...

می خواهم برای همیشه وقتی سرم روی روحم دادی درد آلود می زند چنان تنبیهش

 كنم كه آرزوی مرگ را برآورده ببیند...

می خواهم برای همیشه تو محكم باشی... مثل بازوانت... مثل نگاهت... مثل اصرار

 من برای رفتن... مثل تنه درختی پیر كه از هیبت و شكوه درختان جوان نمی هراسد...

 مثل هرچه محكم...

می خواهم اما من برای همیشه نباشم... روزی كه خیلی دور نیست با تمام روزهای

 تلخ و ذوق های بیهوده و خاطراتم بروم...برای من كه دلم فرسوده تر از چهار

چرخ چندین ساله پیرمرد كهنه فروش كوچه است ماندن زیادی حتی قدر یك روز

 حاصلی ندارد...

با زور وادار می كنم خود را برای نوشتن...

اما چشمهام دارند بسته می شوند...

باز ادامه همان خمیازه های امروز...

بی من چندان بد نمی شود...


زودتر از آنچه فكر می كنی از یاد می روم...

 

تو اگر نبودی

تو اگر نبودی این قلب پوسیده جسم ناتوانم اینقدر تند تند نمی تپید و من نمی دانستم

 اصلا انتظار چیست؟!

تو اگر نبودی این آسمان شبهای تار من اینقدر غریبانه به فرداهایم نمی نگریست...

تو اگر نبودی این ضمیر همیشه غریبه با من " ما " اینقدر دنبالم نمی دوید و اینقدر

 هراسانم نمی كرد...

تو اگر نبودی دنیای من اینقدر كریه مقابلم ظاهر نمیشد... اینقدر مایوس از خندیدن

نمی شدم...

تو اگر نبودی كجا بودند این خنده های مستانه و آن نشستن های كنار هم و آن حس

 عمیق و گرم دستانمان؟

تو اگر نبودی من و آن درد كهنه این قدر به جان هم نمی افتادیم و من مجبور نبودم

 هر روز میزبان این سر پر سودا و پر عذاب شوم...

تو اگر نبودی این ذوق های من در نوشتن در دستانم متولد نمی شدند...

تو هم ضرری و هم سود...

نمی دانم باید بوسیدن یا فریاد باید زدن؟

نمی دانم كاش بودی یا نبودی؟!!!...

 

                

 

 

                           

                          

با تو ستاره میشوم

همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم

از اینکه عاشق توام حس غرور مـی کنم

با نفس ساده ی تو ، تازه ی تازه مــی شوم

با تو ستاره می شوم ، با تو ستاره مـــی شوم

ستاره می شوم ...

بگذار

موقع چيدن گلها

يادتان باشد ...

چشمان شاپرکی ، نگران به دستان شماست !


بگذار بر شاخه بماند ...

تا شايد قلب کوچکش آرام گيرد .

کوچک است ، اما ... گل را به رنگی از خدا می شناسد .

بگذار بر شاخه بماند .

شايد بالهای کوچکش

بوی خدا را به کوچه ی تنهائی تان که آرزو در آن زندانی است بياورد .

بگذار بر شاخه بماند !

تبسمی سبز

 

 

نمی دانم بذر عشق تو را

دستان کدام باغبان در کویر قلبم پاشید

که شمیم آن ، همه ی فاخته ها و لادن ها را مست کرد.

نمی دانم طراوت کدامین اقاقی را

پیشکش رؤیاهای آبی ام کردی که کلبه ی ویران شده ی دلم

بهشت همــــه ی پــــروانه هــــا شد

بگذار در آرامش دریا گونه ات غرق شوم

و در احساس نقره ای ستاره ات تکثیر یابم

تا شاید از زندگی

تبسمی سبز هم نصیب من شود ...