دارم ازار میبینم!
گفتم این بازی چشم ها و سکوت لبها کار خودش را می کند...
امروز آن راز سر به مهر را که توی دلم بود و پایش بیرون نمی گذاشت بالاخره آمد و شد...
شد و باز همان تنهایی محض همیشگی...
می دانم از این یقین دست برنخواهم داشت که تنها می مانم...آن هم همان تنهایی
که روزهاست همدم شبهای یلدای پر اضطراب من است...
می دانم... خوب می دانم...
باز پر از حس گناهم... این غم لعنتی مثل پیچکی سمج تمام بدنم را پوشانده و مدام
فشارم میدهد...
ای کاش این اتفاق زودتر می افتاد...
فراموش کرده بودم همیشگی نیستم... فراموش کرده بودم رنج دائمی ام را ...
و تو درد کشیدی و من آه!!!
حالا که میدانی... حالا که می فهمی... کاش آن رخداد تلاقی نگاه هایمان در هم در
آن روز آفتابی نمی افتاد... کاش به جای آن دو نیمکت روبروی هم دو بید مجنون روئیده
بودند... یا کاش آنجا زشت ترین جای آن روز بود... افسوس...افسوس
نمی دانم!!! آن سوال بی جواب امروزت ذهن مرا بدجوری مشغول خودش کرد:
"چرا خدا؟..."
دارم آزار می بینم.
به دل نگیر...
شبت خوش

روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن