ای مهربان
 
وقتی که خورشید به پیشواز شب میرود
 
و کوچه از صدای پای اخرین عابر تهی میشود
 
با کوله باری از غم و درد میروم و
 
تو را با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های ساکت شهر تنها می گذارم
 
گریه مکن ای وارث شکوفایی باران من باید بروم تا با غم غریبی خویش
 
غم غربت را از جداره های دل عاشقان بزدایم
 
اما بدان نبض خاطرم هر لحظه بیاد تو می تپد!