از شب های تابستان متنفر می شوم وقتی فکر و خیال جایی برای خواب نمی گذارد

و تنهایی دیوانه ام می کند، وقتی که سطر های کتابم در پشت افکارم گنگ و نا مفهوم می شوند

و موسیقی صدای گنگی می شود و می پیچد در گوشم که مرا از سکوت محض خیالات و افکارم

فراری دهد، دیوانه می شوم وقتی که با خواب و خیال و خاطره تا صبح در می آمیزم و آنقدر یکی

می شویم که نمی فهمم فرق حال و خیال و خاطره را...