گنگ ...
از شب های تابستان متنفر می شوم وقتی فکر و خیال جایی برای خواب نمی گذارد
و تنهایی دیوانه ام می کند، وقتی که سطر های کتابم در پشت افکارم گنگ و نا مفهوم می شوند
و موسیقی صدای گنگی می شود و می پیچد در گوشم که مرا از سکوت محض خیالات و افکارم
فراری دهد، دیوانه می شوم وقتی که با خواب و خیال و خاطره تا صبح در می آمیزم و آنقدر یکی
می شویم که نمی فهمم فرق حال و خیال و خاطره را...

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 17:35 توسط مهشید
|
روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن