نمی دانم امروز چرا دیوانه بازی در می آورم؟!!!

مدتی است حسی شبیه رفتن بی بازگشت دارد آزارم می دهد...

 بگذار ببینم چیزی را فراموش نكرده ام؟ از تو كه حلالیت طلبیدم...

 به گلدان خشكیده شمعدانی هم آب دادم... گرد و خاك را از روی عروسك باقیمانده

 از بچگی ام زدودم... دیگر چه مانده؟!!!

نمی دانم... عجیب حساس تر شده ام...با نگاهی می شكنم...

 با لبخندی كه به من می زنند جای خوشی ... مایوس میشوم...

با اندكی اضطراب سلول های بدنم درد می كشند... نمی دانم چه مرگم شده؟

مرگ بی كسی؟ مرگ تنهایی؟!!!!

بخدا نمی دانم چگونه اثبات كنم اما باور كن من و تو "ما" بشو نیستیم... گفته بودم...

 هر چه دلگیری و بدبختی است ، پای من بنویس...اما به جان نبض سریع بازوانت

 از این من افسرده انتظار زیادی نداشته باش... خودم از خودم كلافه ام...

چرا اصلا اینطور شد؟ تو كه در راه خود بودی و من به راه خودم!!!

 فراموشم كن در اوج علاقه... بگذار رسیدن نهایت من و تو نباشد...

 بگذار آن شیرینی عسل كه طعمش تا همیشه در دهان مان باید بماند ،

در رویا باشد... نگذار من بیهوده تر از این شوم...

خودم از این روزمرگی زیاده از حد دنیاهایم خسته ام...

نگذار حسرت به دل روزهای مانده ام بمانم... می دانم خوب كه با تو خوب من

 زود تر تمام خواهم شد... می دانم سایه پشیمانی بعد از " ما " شدن من و تو تا

ابدیتی نزدیك به دنبالم خواهد آمد... می دانم...

من كه می دانم چرا منصرف نمی شوی؟ این پنجره شكسته و مستهلك چشمان

 من كه دیگر باز شدنی نیستند... پس چرا نمی روی؟ عذاب نكش... باور كن...

این پایان ماست... من وقتی می دانم می روم... نمی خواهم از این پایان فرار

 كنم... می دانی؟ دوست دارم پایانم را... من و این غربت همیشگی دنیا و رفتن

 ناچاری ام سالهاست با هم اخت شده ایم... حتی مانوس تر از من و تو...

باور كن تكرار شدنی نیستی... اما این زبان دردهای بی زبان من است...

 فشاری عجیب دارد آن پیرمرد پتك زن را در من تقویت می كند به فعالیت بیشتر...

 چشمانم دارد سیاهی می بیند... همه جا نقطه ای سیاه می بینم...

 همان نقطه ی همیشگی...

از تو پنهان كردم تمام آن همه دردسر ها كه با تو در من زاده شد و من شادی موقتی

همان لحظه هامان را ترجیح دادم تا ندانی دارم به پای بد اقبالیم در این دنیا پودر

 می شوم... و تو گمان كردی كه من آن لحظه ها آنقدر شادم كه تمام عذاب ها

فراموشم شده... نه ...مهربان من...نه!!!

من كه باور "ما" نشدن را جویده ام و قورتش داده ام و حالا كم كم دارد هضم

می شود... باور كن خودخواه نیستم... این را زمان به تو یاد خواهد داد...

حس اضطراب رهایم نمی كند... انگار حادثه ای دارد اتفاق می افتد... انگار كسی

 می خواهد خفه ام كند... كسی قدرتمند تر از بغض...

هذیان نمی گویم؟... می گویم؟ نمی دانم!!!