امروز از آن روزهاست كه واژه ها تنبل شده اند و نمی گذارند كمی سبك شوم....

 گفتم دو سه خطی نوشته باشم...

هرچه فشار می آورم به این سر چیزی نمی گوید... می ترسم اصرار كنم و

عصبانی شود... ببخش... اما بگذار این بار تمام حالم را شاعری مهربان... برایم و

برایت بگوید.. از زبان پر طعن من كه بهتر است...

 

در واپسین دیدار

یک روز ، ما از هم جدا خواهیم شد غمناک .

یک روز، من در شهر احساس تو خواهم مرد .

یک روز ، آن روزیکه نامش واپسین دیدار ما باشد .

تو ، بر صلیب شعر من ، مصلوب خواهی شد .

آن روز ما از هم گریزانیم .

آن روز ما - هر یک درون خویشتن - یک نیمه انسانیم .

آن روز چشم عاشقان در ماتم عشقی که می میرد ،

 خاموش ، گریانست .

آن روز قلب باغ ها در سوگ گلبرگی که می افتد ،

بی تاب ، لرزانست