واژه ها تنبل شدند .....
امروز از آن روزهاست كه واژه ها تنبل شده اند و نمی گذارند كمی سبك شوم....
گفتم دو سه خطی نوشته باشم...
هرچه فشار می آورم به این سر چیزی نمی گوید... می ترسم اصرار كنم و
عصبانی شود... ببخش... اما بگذار این بار تمام حالم را شاعری مهربان... برایم و
برایت بگوید.. از زبان پر طعن من كه بهتر است...
در واپسین دیدار
یک روز ، ما از هم جدا خواهیم شد غمناک .
یک روز، من در شهر احساس تو خواهم مرد .
یک روز ، آن روزیکه نامش واپسین دیدار ما باشد .
تو ، بر صلیب شعر من ، مصلوب خواهی شد .
آن روز ما از هم گریزانیم .
آن روز ما - هر یک درون خویشتن - یک نیمه انسانیم .
آن روز چشم عاشقان در ماتم عشقی که می میرد ،
خاموش ، گریانست .
آن روز قلب باغ ها در سوگ گلبرگی که می افتد ،
بی تاب ، لرزانست

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 19:0 توسط مهشید
|
روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن