بیا همچنان كه داریم هم را ، بی هم باشیم... دلم به رسیدن های تكراری راضی

 نمی شود... همیشه دلم می خواست همه چیزم متفاوت باشد...

من كه ناخواسته و تلخ متفاوت شدم... تو هم برای من پر فرق ترینی...

و این همه سدها كه بین دستان و چشمان من و توست هم كلی با بقیه سد های

 شناخته شده فرق دارد... بگذار پس با هم و بی هم باشیم تا فرق كنیم با این

 آدمهای چندچهره كه نمی شود شناختشان...شاید من و تو هم اندكی درگیرشان

 شده باشیم...

توكه می دانی اگر ما هم بخواهیم همیشه دلایلی محكم و بی جواب وجود دارند

 كه قید ما شدن را بزنند... می دانی؟من كه حق بودن را از خودم گرفته ام...

من كه برایم دیگر فرق نمی كند امروز اصلا غذا بخورم یا نه...

اینقدر درگیر دردهای بی درمان خویشم كه وقت رسیدن به جسمم را ندارم...

 باورت می شود امروز دیگر كم آوردم؟ راه می روم و پاهایم از درون خرد

می شود...

نگاه می كنم و چشمانم تار تار می بیند... حرف می زنم اما كلماتم همگی

 بیهوده اند...

باور كن هنوز جواب این سوال را كه ابتدای تقویم یادآور رفتنم نوشته ام را نیافته ام؟

 كه " به كجا می روم؟؟؟!!!   

  نمی دانم"

هنوز هم نمی دانم ... بعد گذشت این همه روزها و دیدن ها و شنفتن ها و

 زار زدن ها و شكستن ها و له شدن ها و باز ایستادن ها هنوز هم نمی دانم كه

" چرا من؟" چرا من كه پر از بهانه ام؟ چرا من كه دلم ماندن می خواهد؟ چرا من

 كه روزی امروزم را به فرداهایم دوخته بودم؟

فقط می دانم با این عقل ناقص و معیوبم كه برایم قابل هضم نیست

این همه مصیبت...

فقط می دانم بعد این همه دلیل تراشی كه

 "این سهم من نبود!!!